X
تبلیغات
سوگند بی پاسخ...!

سوگند بی پاسخ...!

وبلاگ اجتماعی

شما یادتون نمیاد؟

شما یادتون نمی آد، اون موقع ها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم و بعد با یک خودکار بیک، روی جای

دندونامون که مونده بود، ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت

چنده؟! ماهم کلی ذوق می کردیم.

 

شما یادتون نمی آد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه می کردیم و بلند

می شدیم می رفتیم گوشه کلاس، جلوی سطل آشغال که بتراشیمش.

 

شما یادتون نمی آد، تیتراژ شروع برنامه کودک، یه بچه بود که دستش رو می ذاشت پشتش و ناراحت

بود و هی راه می رفت، یه دفعه یه پرده کنار می رفت و می نوشت، برنامه کودک و نوجوان با آهنگ

وگ وگ وگ، وگ وگ وگ، وگ وگ وگ...

 

شما یادتون نمی آد که یکی از برنامه های کودک  اون زمان پسر شجاع بود و به پدر می گفتن پدر پسر

شجاع.یکی از دغدغه های ماهم این بود که قبل از اینکه پسر شجاع به دنیا بیاد، به پدر پسر شجاع چی

می گفتن؟!

 

شما یادتون نمی آد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود؛کانال یک و کانال دو.اونم یکی حتماًموقع

پخش فیلم سینمایی مارو می فرستادن بالای پشت بوم برای چرخوندن آنتن تا بقیه بتونن فیلمشون

رو یه کم صاف تر تماشا کنن.

 

شما یادتون نمی آد، دوست داشتیم مبصر بشیم تا پای بچه هارو سر صف جفت کنیم...

 

شما یادتون نمی آد، بچه که بودیم، وقتی می بردنمون پارک، می رفتیم مث بچه مظلوما می چسبیدیم به

میله کنار تاب، همچین با التماس به اونی که سوار تاب بود نگاه می کردیم، تا دلش بسوزه، پیاده بشه و

ما سوار شیم.بعدش هم که نوبت خودمون می شد، واسه بقیه قیافه می گرفتیم.

 

شما یادتون نمی آد، پاک کن های جوهری رو که یه طرفش قرمز بود و یه طرفش آبی.ما با طرف آبیش

می خواستیم  که نوشته های خودکاری رو پاک کنیم، اما همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کردیم و یا

سیاه و کثیف می شد.

 

شما یادتون نمی آد، وقتی مشق می نوشتیم،پاک کن رو تو دستمون نگه می داشتیم و عرق می کرد، بعد

که می خواستیم پاک کنیم، دفترمون چرب و سیاه می شد و جاش می موند.

 

شما یادتون نمی آد، سر صف پاهامونو 180 درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم

 

شما یادتون نمی آد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی ، آنی مانی کَ. لا. چی، به جای پلی استیشن و

کامپیوتر و سگا.

 

شما یادتون نمی آد، «پلنگ صورتی»، «حنا دختری در مزرعه»، «خانواده دکتر ارنست»، «بل و

سپاستین»، و «سفرهای گالیور» و.. به جای «شرک»، «دی جی مون»، «شگفت انگیزان»، «جنگ

روبات ها»، «مرد عنکبوتی»و ...

 

شما یادتون نمی آد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس

از ما عقب تر باشن.

 

شما یادتون نمی آد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می کشیدیم، بعد تند ورق می زدیم،

می شد انیمیشن.

 

و خلاصه اینکه شما یادتون نمی آد،ولی ما یادمون می آد. کاشکی تو همون اندازه مونده بودیم.


+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1391ساعت 19:28  توسط analiya  | 

چرا های بی پاسخ (2)

چرا واسه همه روحیه ایم ولی همه غصند چرا برای هیچکس غرور نداشتیم ولی همه برامون یه دو کیلویی داشتند!

چرا من تنها باشم و دیگران وقتی تنهاند همه باهاشونند چرا وقتی میخندم همه حسادت میکنند  و قتی گریه میکنم نصیحت میکنند

چرا وقتی خوب کسی رو میخواییم برداشت بد میکنند ولی برای سو استفاده استادند.

چرا وقتی خلاف میکنیم همه تو سرمون میزنند ولی خودشون همون لحظه دارن خلاف میکنند.

چرا با ارزش ترین چیزمون کسی نمیدونه ولی بی ارزش ترین چیزامون رو برای ما ارزش میدونند؟

چرا وقتی میخوام یکم خوش باشم یکی میادو به طرز عجیبی ضد حال میزنه!

چرا لحظه هایی که میتونم خوش باشم باید دستامو به دیوار به کوبم ولی وقتی میخوام دستامو به دیوار بزنم کسی نمیذاره؟

چرا این لحظه هارو میگذرونما هی شعار میدم خوب و بد میگذره ولی من بد را انتخاب میکنم

چرا همیشه تنها بودم ولی دیگران ادعای نزدیکی به من میکنند؟

چرا یه در صد به خودم اعتماد ندارم ولی به دیگران صد در صد؟

چرا همه به من میگند دروغ نگو ولی حرف همون لحظشون دروغه؟

چرا وقتی خوبا بد را تشخیص میدم , راه درست را میرم همه میگند اشتباهه و راه اشتباه را که میرم سکوت میکنند؟

چرا حرفام برای خودم تکراری ولی برای دیگران غریبس؟

چرا کوتاهی تابستون زود میگذره ولی تنهایی های زندگی به مرور ؟

چرا یه ذره از تنفر من از مهر کم نمیشه! انگار همش تو مهریم و همه میگند مهر!!!!!!!!!!!

چرا پشت در که بستست وایمیسم ولی وقتی در بازه میشینم؟

چرا خودم میگم سکوت ولی همیشه اربده میکشم؟

چرا همیشه منتظرم ولی همه میرند؟

یکی جواب این چرا هارا باید بده و اونم خودمم !خودم به تنهایی نه باکسی که بیاد و بمونه ونه باکسی که بود و بره و نه کسی که بیاد و بره و نه هیچکس.

باید قبول کرد که تو زندگی باید تنها بود اونم من !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

شاید یه جورایی خودما باختم شایدم  این سنمه!!!!

این که میگند سن اش و کشک خالشونه ...مگه دیگه چقدر سن؟!

باید ادم باخودش رو راست باشه و مثل یه مرد باخودش حرف بزنه !شوخی هارا باخودش کنار بذاره به جدیت حرف بزنه, اگه مشکلات زیاده نذاره زیاد تر شه اگه زیاد تر شد کنارشون بذاره با اونها کنار بیاد و خودشو تنها ببینه .

باورت نمیشه وقتی میگم تنهایی یعنی چی , یعنی واقعی تنها باشی .

حالا این تنهایی واقعی که میگم چیه ؟:اینه که همه چیز تو تنها باشند .تنهایی این نیست که فقط دستات تنها باشند ..چشمات ,گوشات , حرکتات , راه رفتنت و مهم تر از همه صدای تو که باید تنها باشه  . صدات از همشون مهم تره نباید اونو با هیچکس تقسیم کنی . توجه کردی وقتی میخواند یکی را شکنجه کنند یا بهش میگند به یکی از شخصیت های مهم فوش بده یا خودشون با صداشون اعتراف بیجا میکنند؟

حالا بیا واقعی تنها باشیم شوخی ها و خنده های بیجا و همچنین گریه های الکی را کنار بذاریم و با خودت رو راست باشی ؟ راستشو بگو چند وقته تنهایی ؟یه ماهه ؟دوماهه ؟ یا حتی یک یا دو سال؟

این مهم نیست چون تنهای واقعی نبودی اگه یه تنهای واقعی باشی هم بهت خوش میگذره هم گذشته هارا جبران میکنی. مهم تر از همه اینکه یه ازادیه به جا داری حالا حرفای منو داشته باش.

سکوتت که بی همتاست و فقط خودت میشناسیش کنار نذار و بهش تکیه کن. من اهل عهد بستن نیستم و به تو هم اینا پیشنهاد نمیکنم چون عهد فقط یه دروغه که خودتو باهاش گول میزنی .دستاتو تنها بذار ,حرکاتتو گوشاتو و حتی چشماتو...

نصیحت های خواهرانه را دور بریز و یه نصیحت دوستانه داشته باش چون خواهر بی معنی و ما همیشه دوست را معنی میکنیم و به اون صفتای مختلف میدیم.

از حقی که امسال داری بگذر و بگو من حقتو میدم !واقعا هم میدم...

نظرات تو صندوق انتقادات و پیشنهادات ( این برای صدمین بار)

وقتی اجازه نداری چرا این صداتو بالا میاری و اجازه میگیری

یاد بگیر دیگران مقدم ترند مخصوصا خواهران و برادران!!!

چیو دوست داری؟ بخور بخواب بخند بقیه را ولش دیگران هم خودشون میاند

سلامتیا باهر چی داری از دست نده.. میگما منا داشته باش .به خودت اعتماد کن ولی دیگران نه .

اینکه میگم عشق چرته را باور کن . هرچی داری را به هیچکس نشون نده احساست مال خودتند .

امیدوارم حرفای دوست تو برات کامل باشن و بتونند کمکت کنند و ازشون استفاده کنی.خیلی دوست دارم انالیا

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 22:16  توسط donya  | 

آرزوهای کوچک

مارگارت ١١ ساله پدرش را در یک حادثه ی تصادف در یک بزرگراه از دست داده و به شدت از عبور از بزرگراه می ترسد. او با مادر و خواهر عقب مانده ی ذهنی و برادر کوچکترش زندگی می کند. مادرش برای گذران زندگی شب ها تا صبح کار می کند و در نتیجه روزها را می خوابد. مارگارت به ناچار از خواهر و برادرش نگهداری و محافظت می کند، اما ته دلش از این کار راضی نیست و دوست دارد او هم مانند دیگر همکلاسی هایش زمانی را برای خود داشته باشد و لباس های تازه بپوشد. روزی خواهرش "هنی" یک عروسک کهنه و کثیف به شکل تک شاخ افسانه ای پیدا می کند و با اصرار آن را به خانه می آورد. او بر این باور است که تک شاخ آرزوهای آن ها را برآورده خواهد کرد.
داستان واقعگرای "آرزوهای کوچک" داستانی عاطفی از زندگی یک خانواده بسیار فقیر است که برای ادامه ی زندگی سر سختانه تلاش می کنند و از اتحاد و همبستگی عمیقی برخوردارند. مارگارت درگیر نگه داری از خواهر معلول خود و دست و پنجه نرم کردن با مشکلات او در خانه و مدرسه و برادری کوچکتر که همیشه گرسنه است و متهم است به دزدی شکلات و کیک از خانه ی یکی از همکلاسی ها.
داستان بسیار حس برانگیز و زیباست و پر از رگه های عاطفی. بیان درد و ناتوانی و تنهایی یک کودک عقب مانده ی ذهنی، احساس مسئولیت مارگارت در برابر خانواده و به خصوص خواهر و برادرش و از خود گذشتگی او، وجود یک عروسک کهنه و کثیف به شکل تک شاخ که خواننده را به دنیای خیال و رویا می برد، عروسکی که به نظر می رسد می تواند آرزوهای بسیار کوچک اما دست نیافتنی آن ها را برآورده کند، نکاتی است که داستان را پر کشش و جذاب می کند.
آن چه سبب آزار افراد خانواده از یکدیگر و دوری آن ها از هم می شود فقر است و آن چه سبب پیوستگی و عشق به یکدیگر در این خانواده است باز هم فقر است. به ویژه زمانی که مارگارت دوستان کم مایه و سطحی خود را که افرادی متمول هستند، می بیند.
نکته تربیتی داستان زمانی است که "هنی" به عنوان آخرین فرد می خواهد تنها آرزویش را به تک شاخ بگوید. او با وجود ناتوانی ذهنی و هزاران خواسته ای که دارد، برای همه ی افراد خانواده آرزو می کند.
کتاب به رشد عاطفی خواننده کمک می کند، از زندگی و عشق افراد خانواده به یکدیگر سخن می گوید، لحظات غرور آفرین و دلپذیری را به مخاطب می دهد و امید را در او بر می انگیزد.
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 21:2  توسط donya  |